
خدايا روزها مي گذرد و من در پيچ و خم جاده هاي زندگي گيج و مبهوت گام برمي دارم من در اين خستگي تنها به كمك كورسويي از نور اميد تو گام بر مي دارم من مي دانم كه چاره اي جز رفتن نيست و مي روم اما خدايا بدان تنها به اميد تو مي روم پس تنهايم نگذار ميدانم بنده ي غرق گناه توام اما هيهات از آن دل رحيم تو كه مرا تنها بگذارد ...

تنهات یافتم،هر یکی به چیزی مشغول و بدان خوشدل و خرسند.
بعضی روح بودن به روح خود مشغول،بعضی به عقل خود،و بعضی به نفس خود...
تو را بی کس یافتم.
همه ی یاران رفتند به سوی مطلوبات خود.تنهات رها کردند.
من یار بی یارانم.
از یکی آتش بر آوردم تو را
در دگر آتش بگستردم تو را
از دل من زاده ای همچون سخن
چون سخن آخر فرو خوردم تو را
با منی وز من نمیداری خبر

خداوندا
این نامه را در حالی می نویسم که از غمی عمیق سرشارم. در تمام لحظات زندگیم به تو پناه آوردم و جزاز تو کمکی نخواستم. هرگاه که شکست می خوردم تو را شکر میگفتم و دلیل شکستم را حکمت تو می پنداشتم. تو در تمام فکر و ذهن من بودی و من هیچ گاه به تو شک نورزیدم اما انگار در پی هر شکست مرا شکستی تلخ تر در انتظار بود...
خداوندا از تو گله مندم،گله مند تمام سالهای که به امید تو گذشت ، گلمند شبهایی که با دعا به درگاه تو به صبح رسید. خدایا گله مند چراغی هستم که برایم نفروختی تا روشنایی بخش راهم باشد.
به من نگاه کن چرا لطفت را از من دریغ میداری؟ من جز تو کسی را نداشتم که حامی و پشتیبانم باشد، چرا مرا به حال خود رها کرده ای؟ مرا دیگر یارای مقاومت نیست. نه توانی برایم مانده و نه انگیزه ای... مرا ببخش به خاطر نا امیدیم...
سلام خدای مهربون دلم میخواد تو رو بیشتر بشناسم . دلم میخواد بشناسمت و ببینمت.
البته خیلی قبل از اینکه بمیرم.

چتر حمایت او را احساس می کنی زمانی که خواهر توست
گرمای محبت او را احساس می کنی زمانی که دوست توست
هیجان و عشق او را احساس می کنی زمانی که عاشق توست
از خود گذشتگی او را احساس می کنی زمانی که همسر توست
پرستش وایثار او را احساس می کنی زمانی که مادر توست
دعای خیر او را احساس می کنی زمانی که مادر بزرگ توست
وباز هنوز او استقامت دارد
قلب او بسیارظریف و شکننده است
بسیار شوخ وشیطان
بسیار فریبا
بسیار بخشنده
بسیار خوش آهنگ
او یک زن است
او یک زندگی است
به او احترام بگذار و به او عشق بورز

آغوشت رو باز کن
این روزها بسیار سخت میگذره
جای گفتن نیست
...
مجال گفتن بده
...
و دو بال برای پرواز

خداوند هرگز به ما رویایی نمیدهد که توان تحقق بخشیدن به آن را نداشته باشیم.

خدایا قلب مرا بر گیر و به جای آن قلب خود را به من عطا کن.
-من از خداوند خواستم به من توان و نیرو دهد
و او بر سر راهم مشکلاتی قرار داد تا نیرومند شوم.
-من از خداوند خواستم که به من عقل و خرد دهد
و او پیش پایم مسائلی گذاشت تا حل کنم.
-من از خداوند خواستم به من ثروت عطا کند
و او به من فکر داد تا برای رفاهم بیشتر تلاش کنم.
-من از خدا خواستم به من شهامت دهد
و او خطراتی در زندگیم پدید آورد تا بر آنها غلبه کنم.
-من از خدا خواستم به من عشق دهد
و او افراد زجر کشیده ای را نشانم داد تا به آنها محبت کنم.
-من از خدا خواستم به من برکت دهد
و خداوند به من فرصت هایی داد تا از آنها بهره بگیرم.
-من هیچ کدام از چیزهای را که خواستم دریافت نکردم
ولی به چیزهایی که نیاز داشتم رسیدم.
خدایا به من متانت عطا فرما تا آنچه را نمیتوانم تغییر دهم بپذیرم.
شهامت عطا فرما تا آنچه را میتوانم. تغییر دهم.
و عقل عطا فرما تا تفاوت
پدرم کوروش
من که آفتاب نشانم و پدرم آفتابم بود،در ماه مهر به جماعت سرگردان زمین دست دادم ، و هزاران روز از آن فصل خزان می گذرد...
و اما من امروز یکه و تنها در هجوم نقد تاریخ ایستاده ام و امشب هم بستر این داستان سرد در تعارف سینی های انار ترش گوشه ای خلوت کرده ام؛ و با روحی خسته از جماعت به خدایم نامه ای خواهم نوشت و اول نامه اعتراف می کنم که وقتی چوب سیاه زیر زمینی همسایه ام را مرور می کنم، با چشمان خود دیدم که نام و نشان پدرم را از شعر کتابها خط زدند، و اینجاست که مزه ی مرگ را در دانه ی اناری می بینم که لای انگشتان یتیمی سر می خورد.
خدایا حکایت مقدس پدرم کوروش و تاج شاهی اش سند و اعتبار زمین خواهد بود و هست، و انگار مورخین فراموش کرده اند که کمی دورتر از امروز گوی زمین سر انگشتان پدرم گیج می رفت و امروز سالهاست که از آن هویت میگذرد و من سر سفره ی ارثیه ی پدرم با شکم گرسنه، صورتم را با سیلی سرخ می کنم؛ و این حق من از تاریخی نیست که سرش را زیر برف کرده است.
خدایا می بینم و ندیده ام، می شنوم و می گویند که از بچگی کر بوده ای.......تو خود می بینی و می شنوی، تو خود فانوسی را در سیاهی سیاهم قرار داده تا در میان این جماعت قسم دروغ نخورم؛ و جماعتی که از تو می گویند، در حجاب چشمان قانع به خود می رسند؛ و اینجا من دور از نوازش اهورا فریاد می زنم چشم زخم خورده ام.
خدایا اینجا من ناتوانم و تو خود خدایی و بر خوان زمین صدای مورچه ای را که ازعفونت زخم به عنکبوتی ناسزا می گوید می شنوی.......شتاب کن که من اینجا کم آورده ام.
خدایا تاج شاهی پدرم تکه پارچه ای است که زمانی بر اندیشه جهالت قومی وحشی سایه داشت که رسوای قرآن و پیغمبرت بودند؛ خود شمعی روشن کن که فردا همسایه ام را به جرم چراغ دار می زنند، و این جای قصه جارچی را پستوی خرابه ای خفه کرده اند و کسی نیست که جار زند، هیزم های خیس شده اینجا دخلی به باران دیشب ندارد؛ و تا حکایت این است آتش اجاق مادربزرگم گر نمی گیرد.
تخت جمشید ارثیه ی ماندگار پدرم و پدرم ارثیه زمان برای تاریخ و تاریخ مدیون پدرم و اینجاست که به جماعت بر می خورد که تاریخ اگر هم بگذارند راست هم می گوید. خدایا قصر سنگی پدرم را و ایوان عدل و اعتقادش را که تصویر می کنم بی اختیار از عقده های همسایه ام آتشی خواهم ساخت تا در جشن ارواح، مرده هایم راه خانه را به بیراهه نروند و در آخرین چهارشنبه سال سوری به پا خواهم کرد و چنان روی آتش اوج می گیرم که پدر کرد...
و اما من امروز به پای چوبین پاییز زل زده ام و در این خزان تنهایی چون کاهی مجروح طوفان می دوم و پاییز این فصل سوهانی، اینجای قصه یتیمی بریده از پدر را به دیواره های عقده می کوبد و من امید دارم سنگینی نام پدر روزی زبان تاریخ را به اعتراف خواهد گشود که من فرزند کوروشم.
خدایا این نامه کی و چگونه به تو خواهد رسید؟ نمی دانم، اما برای سلامت رسیدنش آتشی از تنوره ی زلال اعتقادم را بر سر ستون های جمشید با صد امید و دوصد نیاز روشن می کنم و به نشان نذر شاخه ای گل مورد را لای خطوط کاغذین پنهان می کنم؛ و به رسم ایام بچگی نقش تو را روی آن خواهم کشید و با احترام به حامل این نامه اخطار می دهم که امانت دار خوبی باش چون پدرم هر نا عدالتی را خوب می فهمد.......بگذریم مهمانان قصد رفتن دارند و در پس احترام بدرقه صدای جیغ تازه عروس همسایه ام گوش کوچه را پر می کند و تولد فرزندی که پدرش مرده را تذکر می دهد و من خودم را برای پیدا کردن نشانی از پدرش مهیا می کنم.

ما ایرانی هستیم و از نژاد آریایی به گواهی تاریخ با فرهنگ و تمدنی که قدمت ۲۵۰۰ ساله دارد قدمت ایران و ایرانی که به ۲۵۰۰ سال گذشته برمی گردد چطور ممکن است باریچه ی دست کشوری شود که قدمتش حتی به سن اسطوره های ایران و ایرانی نمی رسد ....
همانطور که می دانیم سینما و حرفهایش تاثیر بسیار زیادی بر روی اذهان عمومی خواهد گذاشت .... ایران یکی از کشورهای فیلمساز جهان است و شاید بعد از هالیوود و بالیوود ایران رتبه ی سوم فیلمسازی را در جهان نصیب خود کرده باشد .... اما متاسفانه باید اعتراف کرد که این رتبه را نه بخاطر مضمون فیلمهایی که ایرانی را می شناساند بدست آورده بلکه بخاطر فیلمهایی که جزء گفتن معضلات جامعه ( البته با این توضیح که هدف رفع آن است ) و مشکلات ایران چیز دیگری ندارد ، بدست آورده .... کاش فیلمسازان ایرانی کمی در ساخت فیلمهایشان سیاست به خرج می دادند .... کاش قبل از اعتراض به هالیوود و فیلم موهن ۳۰۰ که با جرات دست در تاریخ هم برده و ایران و ایرانی را به بدترین شکل ممکن نشان داده ، به سینمای خودمان و گذشته اش و فیلمهای برترش نگاهی بیاندازیم .... تا بحال به این موضوع فکر کرده اید که اگر بودجه ای که برای ساخت فیلمهایی مثله دوئل یا سیزده گربه روی شیروانی هزینه شده را برای ساخت فیلمی تاریخی که بتواند سندی برای اثبات تاریخ ایران و ایرانیان باشد بکنند دیگر کشور نوپایی که فقط قدرت دارد به خود اجازه نمی دهد دست در تاریخ ببرد ....
هر کدام از ما ایرانیان و ما آریایی ها در مقابل هویت خودمان مسئولیم .... ما از هویت خودمان دفاع می کنیم و به پا می خیزیم تا بتوانیم به آنهایی که ما آریایی ها را وحشی صفتانی بیش جلوه ندادند ثابت کنیم آریایی هستیم و به هیچ قدرتی اجازه ی تحریف در تاریخمان را نمی دهیم ....
این متن اعتراضیه تقدیم به تمام آریایی هایی که می دانند و دوست دارند به همه بفهمانند که ایران و ایرانیان حتی با تلاش بسیار آنها برای از بین بردن حیثیت ایران و ایرانی باز هم ظاهر و خوی منش ایرانیان و همچنین قدرت و فرماندهی و راهبری نظامی فرماندهان ایرانی و از همه مهمتر صلح طلب بودن ایرانیان و پرهیز از غارت و تخریب و کشتار در سرزمین های تحت سلطه باز هم در تاریخ جهان ماندگار است و هرگز بازیچه ی دست آمریکایی صفتان قرار نمی گیرد ....
ما همه ی ایرانیان در همه جای جهان به پا می خیزیم و در مقابل توهین و تحریف فیلم ۳۰۰ در تاریخ تمدن ۲۵۰۰ ساله ی ما از هویتمان دفاع می کنیم و می گوئیم ایران و ایرانیان هرگز و هرگز جزء بی همتایی در خوی منش - قدرت - صلح طلب بودن و حتی نوع لباسش چیزه دیگری در تاریخ بجا نگذاشته است ....
سازندگان فیلم ۳۰۰ کاش کمی سعی در بالا بردن اطلاعات خود می کردند و حداقل از سنگواره ها و مقدار کمی بازمانده ی آن دوره برای ساخت فیلمشان استفاده می کردند و حداقل متوجه لباس و نوع پوشش خشایار شاه می شدند ....

توضیح مختصری که درپست قبل هم زده بودم .....
تاریخ !
داریوش بزرگ پس از 36 سال سلطنت در دی ماه 486 پیش از مبلاد درگذشت و جایش را به پسر 35 سالهاش خشایارشاه یا خشیارشا (خشئی ارشه) داد که مادرش آتوسا ، دختر کوروش بزرگ بود. خشایارشا شاهزادهای تحصیلکرده ، خوشاندام و زیباروی بود. ابهتی که کوروش و داریوش برای دستگاه سلطنت ایران به وجود آورده بودند ، خشایارشا را نیز در نظر ایرانیان و اقوام زیر سلطه در همان شکوه کوروش و داریوش قرار داد.
دوران داریوش و خشایارشا ، دوران آغازین شکوفایی تمدن یونان بود و یونانیان نیز میرفتند که جایگاه خودشان را در تمدن جهانی مشخص سازند. شماری از نویسندگان یونانی در دهههای بعد از داریوش و خشایارشا در جستجوی راهی برای ایجاد یک هویت ویژه برای اقوام یونانی داستانهای حماسی مقاومت یونان در برابر ایران عهد داریوش و خشایارشا را ساختند و نشر دادند ، این نوشتهها بعدها برای یونانیان ماند تا گواه عظمتی برای آتن و و یونان آن روزگار باشد و یونانیان و غربیان بتوانند بگویند که اگر ایران «بوده است» ، ما هم «بوده ایم».
داستانهایی که یونانیان آن زمان درباره بودن خودشان ساختند ، هر چه بود ، شنیدنش برای یونانیها دلکش بود. نویسندگان غربی نیز که مثل یونانیان آن روزگاران علاقه دارند ، که یونان را محور تمدن بشری معرفی کنند ، این داستانها را با شاخ و بال بسیار زیادی در کتابهای تاریخی می نویسند و برای اثبات آنها دلیل و شاهد عقلی میتراشند.
نکته جالبی که در بسیاری از نوشتههای این مورخان غربی به چشم میخورد این است که گویا با استواری آتن در برابر ایران تمدن غربی نجات یافت. مانند اینکه دولت هخامنشی با تمدن بشری در ستیز بود و چون نتوانست با آتن کاری بکند ، تمدن آتنی از تخریب رهید تا برای بشریت باقی بماند. و از این جالبتر آنکه میبینیم عموم مورخین غربی قرن ما دولت هخامنشی را میستایند و اعتراف دارند که دولت ایران از تمدن بشری پاسداری کرد و فرهنگ خاورمیانهای در دوران هخامنشی متحول گردید و به اوج ارتقا رسید ، ولی وقتی به یاد یونان میافتند به یکباره سخنانشان عوض میشود. این دولت پاسدار تمدن بشری ، چه خطری برای تمدن یونانی داشت ، موضوعی است که باید از این خودشیفتگان پرسید و پاسخش را نزد خود آنها یافت.
در سال 480 پیش از میلاد ، خشایارشاه به یونان لشکر کشید ، داستان لشکرکشی خشایارشا را داستانپردازان یونانی چنان پرداختهاند که گویا خشایارشاه تمام آسیا را بر ضد شهر آتن بسیج کرده بوده است. هرودوت برای انکه بنمایاند که آتن خیلی اهمیت و ابهت داسته ، این داستان را در کتاب هفتم تاریخش به تفصیل شگفتآور و دلانگیزی به رشته نتحریر درآورده است. او بندهای 305 و 310 کتابش را به آمار سپاهیان ایران اختصاص داده و مینویسد که شمار ناوهای خشایارشا در این جنگ افزون بر 5200 فروند بوده و افراد نیروی دریاییاش از 517 هزار نفر بیشتر بودند ، کل تعداد جنگندگان خشایارشا از نیروی زمینی و دریایی که در داستان دلکش هرودوت به جنگ آتن بسیج شده بودند بالغ بر 2 میلیون و 317 هزار نفر بود ، که یک میلیون و هفتصد هزار نفرشان افراد پیادهنظام بودند.
هرودوت آنقدر در فکر بزرگ جلوه دادن لشکرکشی خشایارشا و اهمیت تراشیدن برای نیروی آتن بوده که با وجود آنکه مردی با تجربه و دقیق بوده ، فراموش کرده بوده که فکر کند چنین انبوهی از انسانها چگونه قادر بوده خواربار مورد نیازش را در سرزمین کوچکی چون کرانههای دریای ایژه و غرب آسیای صغیر تأمین کند.
نبرد ترموپیل و تصرف آتن
به ابتکار خشایارشاه پلی از قایق بر روی بغاز داردانل ساختند که نیروی زمینی ایران توانست از روی آن عبور کرده و وارد خاک یونان شود. در ابتدا خشایارشاه با پادشاه کارتاژ(Carthage)صلح کرد تا وی یونانیان را همراهی نکند. علاوه بر این، تعداد زیادی از یونانیان به ارتش خشایارشاه پیوستند از جمله مردم منطقه تسالی(Thessaly) اما در همین هنگام طوفانی سهمگین وزید و به کشتیهای ایران خسارت وارد کرد. سرانجام در دریای آرتمزیوم(Artemisium) بین کشتیهای دو سپاه جنگ درگرفت و یونان شکست خوردند. نبرد دیگر در تنگه ترموپیل(Thermopylae) در گرفت که به علت تنگی جا نیروی ایران با مقاومت آتنیها و اسپارتیها که برای نخستین بار باهم متحد شده بودند مواجه شد. سرانجام یک یونانی به ایرانیان که در آستانه شکست بودند راهی را معرفی کرد که به پشت تنگه میرفت. یونانیان با آگاهی از این خیانت گریختند و فقط لئونیداس(Leonidas)(حاکم اسپارت) بهمراه سیصد اسپارتی برجای ماندند و همگی کشته شدند. سپاه ایران بعد از این جنگ آتن را به تصرف درآورد و کاخ آکروپولیس در زمان جنگ نابود شد ولی معبد آکروپولیس و خانه های شهر به دستور خشایارشاه به سربازانش سالم ماند.
****************************************************
دوستانی که با ما هم نظرند و مخالف فیلم ۳۰۰ :
برای پیوستن به این حرکت جمعی وبلاگ نویسان ، کافیست کد زیر لوگو را در تگ BODY قالب وبلاگ کپی کنید تا این لوگو در گوشه وبلاگ شما نمایش داده شود. یعنی قبل از کپی این کد را بگذارید و بعد از کپی کد را بگذارید ...
این دو را تشخیص دهم.

حوا ی توتنهاست ودر میان آدمیان به دور از تمامی حقایقی ست که مردمان بر سر آن معامله میکنند و تو خوب میدانی که تنها سهم من از زندگی پنجره ایست که به سمت دیواری باز میشود،که حتا پرندگان نیز در آن آشیان نمیکنند،و درخت سیب من رویایی بیش نیست که قصه ی خواب شبانگاهم شده است.
اما هر چه می اندیشم نمیدانم کجای این قصه ی تلخ را به خطا رفته ام که اینچنین در این سیاهی اسیر و درمانده ام و نمیدانم چه وقت و کجا سیبی را از درخت ممنوعه چیده ام که اینچنین به تنهای ابدی محکومم.
من که فرزند توام و در این سیاهترین سیاهی اسیر، به امید روزنی از نور سالها را پشت سر گذاشته ام و در قفس تنگ تنگ خود، بی انتظار آمدن صدای پایی حتا صدای نفس مرگ با به تصویر کشیدن زندگی خود شبها را به روز و روزها را به سیاهی شب سپرده ام و با هر نفسم اندیشه ی مرگ را در خود تکرار کردم تا به مانند نفس کشیدن برایم آسان شده ست.
و اینک از تو شجاعتی را طلب میکنم تا با آن بتوانم به سویت باز گردم که من دیگر پرم از تمامی حرفهای مردمانی که خود تهی از ایمانند.
لوئیز زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم وارد خواروبار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.
جان لانک هاوس، با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند
زن نیازمند، در حالی که اصرار میکرد گفت آقا شما را به خدا به محض این که بتوانم پول تان را می آورم
جان گفت نسیه نمی دهد
ببین خانم چه می خواهد، خرید این خانم با من
خواربار فروش با اکراه گفت: لازم نیست، خودم میدهم. لیست خریدت کو؟
لوئیز گفت: اینجاست
" لیست را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش، هر چه خواستی ببر."
لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی در آورد، و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت
خواروبار فروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید
مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی ترازو کرد. کفه ی ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند
در این وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است
کاغذ، لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود:" ای خدای عزیزم، تو از نیاز من با خبری، خودت آن را بر آورده کن "
مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد
لوئیز خداحافظی کرد و رفت
فقط اوست که میداند وزن دعای پاک و خالص چه قدر است .....

آفتاب در میانه ی آسمان بود،
گنجشک آدمیان را دید که دسته دسته به سوی مساجد در حرکتند.
پر گشود،
بر شاخه ای نشست،
خدا چشم به او دوخت.
گنجشک گفت: میبینی،بندگانت به سوی تو می آیند.
خدا گفت: آری بندگانم و نه عاشقانم.
گنجشک گفت: اما این هر دو یکی اند،
نیستند؟
خدا گفت: عاشقان بندگان منند،اما بندگانم هرگز عاشقان من نخواهند بود.
گنجشک متحیر ماند

بزرگترین چیزها دیده نمیشوند چون در چشم محدود نمیشوند.به دست نمیآیند چون دست قادر به نگهداری آن نیست.ملک شخصی نیستند زیرا هیچ شخصی توان چنین مالکیتی را ندارد.بزرگترین ها آزاد هستند و ریشه در نامحدود دارندلکن مروارید نایاب شایسته ی غواص اقیانوس پیماست
آهنگری بود كه با وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقاً به خدا عشق می ورزید. روزی یكی از دوستانش كه اعتقادی به خدا نداشت از او پرسید: «تو چگونه می توانی خدایی را كه رنج و بیماری نصیبت می كند دوست داشته باشی؟»


