تبليغاتX
علی یازرلو
::

حق

ام‌شب ماه به من می‌گوید: عاشق شده‌ای!
هه! عاشق؟
- کمی لکه‌های صورت‌اش درهم‌اند!
شاید تب دارد و هذیان می‌بافد!-
اما...!
کسی در دل‌ام انگار سنگ به دیوار می‌کوبد!
چنان می‌تپد دل‌ام که گویی هیاهویی‌ست آن‌جا!
ستاره‌ها؛ نورشان چشم‌ام را می‌زند!
اما نه...!
ام‌شب چه پر نورند ستاره‌های همیشه ساکت آسمان!
آن‌ها هم جشن گرفته‌اند!- انگار کن-
ام‌شب خواب از چشمان‌ام رفته است!
تا خود صبح هم شده می‌خواهم هوار بکشم:
...!
اما نمی‌دانم چه؟
که آی جماعت ِ خواب؛ من عاشق‌ام او را!
عاشقی هم عجیب حالی‌ست!
- عاشقی؟-
- مطمئنی؟-
- ...!-
بگذریم!
نگاه‌اش زیبا بود!
چشم‌های‌اش شاه‌کار و دارا به آن آن ِ جادویی!
چه بگویم از گیسو‌ی‌اش که طعنه به شب می‌زد از سیاهی و کج‌دهانی به دریا از موج!
گونه‌های‌اش دو گیلاس رسیده‌ی باغ بالا بودند
به سرخی‌ی امضای خون بر تومار عشق!

+ نوشته شده توسط علی یلازرلو در دوازدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 9:54 |

:آدرس سایت فیلتر شده
:نوع فیلتر

example: