تبليغاتX
علی یازرلو
+ نوشته شده توسط علی یلازرلو در بیست و نهم اسفند 1384 و ساعت 20:1 |

دل تو مثل دلم اینهمه دلتنگ که نیست

  

همه حرفات پر از کذب و پر نیرنگ و فریب

 

عشق من مثل تو بیرنگ که نیست

 

تنم اینجاست همه فکر و خیالم پیش تو

 

تو که آرومی آخه تو دل تو جنگ که نیست

 

وقتی که رفتی واسه من حتی دلت تنگ نشد

 

خونه ی عشق و شناختن کار هر سنگ که نیست .

+ نوشته شده توسط علی یلازرلو در بیست و نهم اسفند 1384 و ساعت 20:1 |

يکی داشت و يکی نداشت!

اونی که داشت تو بودی و اونی که تو رو نداشت من بودم.

يکی خواست و يکی نخواست!

اونی که خواست تو بودی و اونی که بی تو بودن رو نخواست من بودم.

يکی بود و يکی نبود!

اونی که بود تو بودی و اونی که نبود من بودم.

يکی آورد و يکی نياورد!

اونی که آورد تو بودی و اونی که به هيچ کس ايمان نياورد من بودم.

يکی برد و يکی نبرد!

اونی که برد تو بودی و اونی که دل به تو باخت من بودم.

يکی گفت و يکی نگفت!

اونی که گفت تو بودی و اونی که دوستت دارم رو به هيچ کس غير از تو نگفت من بودم.

يکی موند و يکی نموند!

اونی که موند تو بودی و اونی که بدون تو نمی تونست بمونه من بودميکی رفت و يکی نرفت!

+ نوشته شده توسط علی یلازرلو در بیست و نهم اسفند 1384 و ساعت 20:0 |

  شمع

                                   

     روزی سه شمع روشن کردم

 

                           اولی برای بودنت

 

                                      دومی برای ديدنت

 

                                              سومی برای بوسيدنت

 

       سپس هر سه را خاموش کردم برای در آغوش گرفتنت

+ نوشته شده توسط علی یلازرلو در بیست و نهم اسفند 1384 و ساعت 19:57 |
+ نوشته شده توسط علی یلازرلو در بیست و نهم اسفند 1384 و ساعت 19:50 |

من تماشاي تو مي كردم و غافل بودم

كز تماشاي تو خلقي به تماشاي منند

 گقته بودي كه چرا محو تماشاي مني

و چنان محو كه يكدم مژه بر هم نزني

 مژه برهم نزنم تا كه ز دستم نرود

 ناز چشم تو بقدر مژه بر هم زدني 

+ نوشته شده توسط علی یلازرلو در بیست و نهم اسفند 1384 و ساعت 18:41 |

یه دنیا دوستت دارم

این داستان اینقدر قشنگ بود که حیفه اومد نذارم شما بخونین

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.ا

پياده‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد:«روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟»ا

دروازه‌بان:«روز به خير، اينجا بهشت است.»ا

- «چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم.»ا

دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت:«مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بوشيد.»ا

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.ا

نگهبان:واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.ا

مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.

مسافر گفت:روز به خير......ا

مرد با سرش جواب داد.ا

- ما خيلي تشنه‌ايم.، من، اسبم و سگم.ا

مرد به جايي اشاره كرد و گفت:ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.ا

مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.ا

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت:هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.ا

مسافر پرسيد:فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟

- بهشت .....ا

- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!ا

- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.ا

مسافر حيران ماند:بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود!ا

- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...ا

+ نوشته شده توسط علی یلازرلو در بیست و نهم اسفند 1384 و ساعت 18:36 |
داستان را در دلتان با صداي بلند و با توجه بخوانيد. مطمئنا تا سال ها آن را در خاطر خواهيد داشتداستان درباره يك كوهنورد است كه مي خواست از بلندترين كوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده سازي، ماجراجويي خود را آغاز كرد ولي از آنجا كه افتخار اين كار را فقط براي خود مي خواست، تصميم گرفت تنها از كوه بالا برود.
او سفرش را زماني آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به تاريكي ميرفت ولي قهرمان ما به جاي آنكه چادر بزند و شب را زير چادر به شب برساند، به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملاٌ تاريك شد.
به جز تاريكي هيچ چيز ديده نميشد سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نميتوانست چيزي ببيند حتي ماه وستاره ها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند .پ كوهنورد همانطور كه داشت بالا ميرفت، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود، ناگهان پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط كرد..
سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب و بد زندگياش را به ياد ميآورد. داشت فكر ميكرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان احساس كرد طناب به دور كمرش حلقه خورده و وسط زمين و هوا مانده است.
حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط كاملش شده بود. در آن لحظات سنگين سكوت، چارهاي نداشت جز اينكه فرياد بزند:
“خدايا كمكم كن”. ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه ميخواهي ؟ - نجاتم بده.
- واقعاٌ فكر ميكني ميتوانم نجاتت دهم.
- البته تو تنها كسي هستي كه ميتواني مرا نجات دهي.
- پس آن طناب دور كمرت را ببر
براي يك لحظه سكوت عميقي همه جا را فرا گرفت و مرد تصميم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن را رها نكند.
روز بعد، گروه نجات آمدند و جسد منجمد شده يك كوهنورد را پيدا كردند كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود در حاليكه تنها يك متر با زمين فاصله داشت!!
و شما؟ شما تا چه حد به طناب زندگي خود چسبيده ايد؟ آيا تا به حال شده كه طناب را رها كرده باشيد؟
 
+ نوشته شده توسط علی یلازرلو در بیست و نهم اسفند 1384 و ساعت 18:35 |

خدا مشتي خاك را بر گرفت. مي خواست ليلي را بسازد، از خود در آن دميد و ليلي پيش

از آن كه با خبر شود عاشق شد. سالياني است كه ليلي عشق مي ورزد، ليلي عاشق باشد. زيرا خداوند در آن دميده است و هركه خدا در آن بدمد، عاشق مي شود 

ليلي نام تمام دختران ايران زمين است، نام ديگر انسان                                     ليلي زير درخت انار نشست، درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ...

گلها انار شدند، داغ داغ، هر اناري هزار دانه داشت. دانه ها عاشق بودند، بي تاب بودند،

توي انار جا نمي شدند. انار كوچك بود، دانه ها بي تابي كردند، انار ترك برداشت. خون انار

روي دست ليلي چكيد. ليلي انار ترك خورده را خورد. مجنون به ليلي اش رسيد..

خدا گفت: راز رسيدن فقط همين است، فقط كافيست انار دلت ترك بخورد                                                                                                

خدا ادامه داد: ليلي يك ماجراست، ماجرايي آكنده از من، ماجرايي كه بايد بسازيش..

شيطان گفت: تنها يك اتفاق است، بنشين تا اتفاق بيفتد..

آنان كه سخن شيطان را باور كردند، نشستند و ليلي هيچ گاه اتفاق نيفتاد..
اما مجنون بلند شد، رفت تا ليلي اش را بسازد... خدا گفت: ليلي درد است، درد زادني نو، تولدي به دست خويش.

شيطان گفت: آسودگي ست، خيالي ست خوش                                         

خدا گفت: ليلي، رفتن است. عبور است و رد شدن..

شيطان گفت: ماندن است و فرو در خويشتن رفتن..

خدا گفت: ليلي جستجوست. ليلي نرسيدن است و بخشيدن.

شيطان گفت: ليلي خواستن است، گرفتن و تملك.

خدا گفت: ليلي سخت است، دير است و دور از دسترس.

شيطان گفت: ساده است و همين جا دم دست است ...                                   

و اين چنين دنيا پر شد از ليلي هايي زود، ليلي هاي ساده ي اينجايي، ليلي هايي نزديك

لحظه اي 

خدا گفت: ليلي زندگي است، زيستني از نوعي ديگر.

ليلي جاوداني شد و شيطان ديگر نبود..

مجنون، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست كه ليلي تا ابد طول مي كشد....

ليلي مي دانست كه مجنون نيامدني است، اما ماند، چشم به راه و منتظر، هزار سال 

ليلي راه ها را آذين بست و دلش را چراغاني كرد، مجنون نيامد، مجنون نيامدني است

خدا پس از هزار سال ليلي را مي نگريست، چراغاني دلش را، چشم به راهي اش را.

خدا به مجنون مي گفت نرود، مجنون به حرف خدا گوش مي داد

خدا ثانيه ها را مي شمرد، صبوري ليلي را...

عشق درخت بود، ريشه مي خواست، صبوري ليلي ريشه اش شد. خدا درخت ريشه دار

را آب داد، درخت بزرگ شد، صدها شاخه، هزاران برگ، ستبر و تنومند.

سايه اش خنكي زمين شد، مردم خنكي اش را فهميدند، مردم زير سايه ي درخت ليلي

باليدند    .                                                                                

ليلي هنوز هم چشم به راه است چراكه درخت ليلي ريشه مي كند...

خدا درخت ريشه دار را آب مي دهد..

مجنون نمي آيد، مجنون هرگز نمي آيد. مجنون نيامدني است، زيرا كه درخت ريشه مي

خواهد.

ليلي قصه اش را دوباره خواند، براي هزارمين بار و مثل هربار ليلي قصه باز هم مرد. ليلي

گريست و گفت: كاش اين گونه نبود
خدا گفت : هيچ كس جز تو قصه ات را تغيير نخواهد داد .

ليلي! قصه ات را عوض كن.

ليلي اما مي ترسيد، ليلي به مردن عادت داشت، تاريخ به مردن ليلي خو گرفته بود

خدا گفت: ليلي عشق مي ورزد تا نميرد، دنيا ليلي زنده مي خواهد

ليلي آه نيست، ليلي اشك نيست، ليلي معشوقي مرده در تاريخ نيست، ليلي زندگي                                                               

است..

ليلي! زندگي كن..

گر ليلي بميرد، ديگر چه كسي ليلي به دنيا بياورد؟ چه كسي گيسوان دختران عاشق را

ببافد؟

چه كسي طعام نور را در سفره هاي خوشبختي بچيند؟ چه كسي غبار اندوه را از طاقچه

هاي زندگي بروبد؟ چه كسي پيراهن عشق را بدوزد؟

ليلي! قصه ات را دوباره بنويس.

ليلي به قصه اش برگشت..

اين بار نه به قصد مردن، بلكه به قصد زندگي..

و آن وقت به ياد آورد كه تاريخ پر بود از ليلي هاي ساده ي گمنام...

+ نوشته شده توسط علی یلازرلو در بیست و نهم اسفند 1384 و ساعت 18:11 |
 

 اگر ابرهاي آسمان باريدنشان را فراموش كنند 

 اگر خورشيده درخشان درخشيدنش را فراموش كند 

 اگر ماه فروزان تابيدنش رافراموش كند 

 اگر مادري حق فرزندش را فراموش كند

   اينو بدون كه من هرگزفراموشت نخواهم كرد

    بگذار بگويم كه دوستد دارم و هميشه خواهم داشت 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط علی یلازرلو در بیست و هشتم اسفند 1384 و ساعت 22:32 |

 

چشمامو مي بندم تا تورو به يادم بيارم

چشمامو مي بندم تا فاصله هارو از ميونمون ور دارم

چشمامو مي بندم تا در روياي با توبودن پرواز كنم

هيشكي مثه تونمي تونه اين طور عاشقم كنه

هيشكي مثه تونمي تونه اين طور ديونم كنه آتيش به جونم بزنه

 دنيا ديگه فرشته اي مثه تو نداره ديگه ام نمي ياره

دلم بي قرارتو عشقم عشقي كه واسه تو ميميره

عشقه اولينو آخرينم توي

فقط توي كه ميتوني قلبمو بخوني

بگو كجاي اين دنيا مارو بهم ميرسونه

بخدا هيشكي مثه تو نمي تونه اين طور قلبمو به آتيش بكشونه

چشمامو ديگه باز نميكنم

چشمامو تا ابد مي بندم شايد اين طوري

                                    

          توروتا ابد كنارم حس كنم

+ نوشته شده توسط علی یلازرلو در بیست و هشتم اسفند 1384 و ساعت 20:53 |

از زماني كه مانند پرستويي زيبا در آفاق وجودم پر كشيدي          چه صميمانه در كنج دلم جا گرفتي    

  و حالامحبت راتنها درچشمان افسونگر تو ميبينم

                اي كاش در كنارم بودي تا

         برگ برگ درخت زندگيم را به پايت فنا مي كردم

 اي كاش كنارم بودي تا سير نگاهت ميكردم

  تا جبران لحظاتي را كنم كه آرزوي ديدنت را داشتم

  اي كاش دركنارم بودي تا در سحرگاه تنهايي

  تا نماز عشق را تنها با تو اقامه مي كردم

  به اميد آن روز......

+ نوشته شده توسط علی یلازرلو در بیست و هشتم اسفند 1384 و ساعت 20:44 |

:آدرس سایت فیلتر شده
:نوع فیلتر

example: